ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

293

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

كه لوئى ناپلئون عنوان شاه را به « قيصر » ترجمه مىكند و در نامه‌ها او را « برادر » خطاب مىكند بسيار خرسند و مباهى مىشود . وى كه در باطن مردى خشن و ستمگر نيست هرگاه كه امنيت شخصى يا منافع دولت و مملكت در خطر بيفتد از خونريزى ابائى ندارد . در اين مورد مىتوان قتل امير كبير ، معلم خيرخواه و نيك‌انديش او ، قتل شاهزاده يوسف هراتى ، قتل عام بابيه و موارد متعدد ديگر را يادآور شد . پس از سوء قصدى كه بابيها به او كردند ، ديگر در ترس و وحشت دائم بسر مىبرد ؛ هيچ ناشناسى به استثناى اروپائيها حق ندارد در تيررس او قرار بگيرد . اغلب در مسافرتها من خود شاهد بودم كه چگونه دهاتيهائى كه از سر كنجكاوى مىخواستند به او نزديك شوند با ضربات تركه ادب مىشدند . هرگاه شاه از شهرى بگذرد تمام بامهاى خانه‌ها به اشغال نوكرانش درمىآيد تا از اين طريق هر غيره‌اى دور نگاهداشته شود . در اثر بىوفائى كسانى كه وى فكر مىكرد با كمك و مساعدت ، آنان را مخلص وفادار خود گردانده و من جمله خيانت دوست نزديكش پاشا خان كه از مضمون مكاتبات محرمانه‌اش ، به صدراعظم گزارش مىداد ، شاه اصولا اعتماد خود را به همهء مردم از دست داده است و مىپندارد كه خودخواهى تنها محرك اعمال و اقدامات بشرى است . روزى هنگامى كه از كلاهبرداريهائى كه در روسيه ضمن جنگ كريمه علنى شده بود صحبت به ميان آمد ، شاه به من گفت : « به هركجا كه روى آسمان همين رنگ است . پولها را مىدزدند و بالا مىكشند چه در اروپا ، چه در ايران . » هيچ‌يك از نوكرها و كارمندانش را صالح نمىداند . هرگاه تملق آنها را بگويد ، پولى به آنها بدهد و زبان به تحسينشان بگشايد فقط از آن جهت است كه مىترسد مبادا به او خيانت كنند يا زيان برسانند . به همين دليل بيش از همه با كسانى بر سر مهر است كه تصميم گرفته از كار ساقطشان كند . اينها تا آخرين لحظهء سقوط و ذلتشان نبايد از چيزى بو ببرند تا مبادا به گفتهء سعدى در حال يأس و انتقام « دست بگيرد سر شمشير تيز . » تأثير متقابل اين طرز فكر شاه اين است كه هيچ‌يك از درباريان به شاه و حرفهايش اعتماد ندارد و دل نمىبندد ؛ هركس آمادهء آن است كه به محض اينكه سودش اقتضا كند به وى خيانت ورزد . ديگر روشن است كه شخص شاه درست به اين طريق مسبب ايجاد همان مخاطراتى مىشود كه خود مىخواهد از آنها بپرهيزد . هرچه حكومتى مطلقه‌تر و استبدادىتر باشد به همان نسبت هم احترام به قانون در آن كاستى مىگيرد . حاكم مستبد از آن رو كه تمام قوانين ناشى از ارادهء شخصى وى است در نتيجه جزئىترين تخطى به آنها را نوعى تمرد از فرامين خود تلقى مىكند و آن را مانند جرم خيانت به وطن كيفر مىدهد . اما چون با اجراى دائمى مجازات اعدام دربارهء متخلفين نمىتواند مملكتش را از سكنه خالى كند پس به اقتدار وى لطمه وارد مىآيد و ناگزير عدم اجراى فرامين خود را ناديده مىگيرد . بدين طريق هم هست كه ناصر الدين شاه